از انتظار صورت احساسم دگرگون شد از انتظار خانهء امیدوارِ دلم نه اینکه فقط بلرزد که ناگاه فروریخت از انتظار چشم خیره ام به کورسوها کور شد از انتظار صبرم به تنگ آمد و جان بر لب از انتظار آنکه زندگی شاید جایی منتظرم مانده باشد که نبود که شاید تحملم چشم انتظار را کورکند که نکرد حالا همه چیز گاها یادم می رود حتی دیروز مردن هم یادم رفته بود بعدش به خودم گفتم همان موقعی که یادت رفته است اتفاق می افتد بعدترش به خودم گفتم حالا اتفاق هم بیافتد چیزی برای از دست دادن و حسرت به دل مردن نداری که تو که چشمان انتظارت کور شده و ارزوهایت یکی یکی مردند حالا خدایی هم باشد و تقاصی هم بستاند دلت مگرخنک می شود اصلا؟ واقعیتش این است که دلم خنک نمی شود سالهای رفته را به من باز نمی گرداند امید مرده ام را زنده نمی کند که آخرش که چه؟ که چه بشود؟ که اصلا چه لذتی دارد وقتی ارزوهای سالهای دورت حالا واقعی شوند ارزشش وقتی ست که برایت پر رنگن. که برایت مهمند که برای وقوع شان از تو اشک ندزدیده باشمد حالا که چه؟ می خواهم بخوابم و هرگز بیدار نشوم

/ 0 نظر / 26 بازدید