سلام
چطور مي شود به تو فكر كرد و از غم ننوش
چطور مي توانم اسمت را بشنوم اما گريه نكم
حجم ساليان داز،دره نبودنت را اندازه سر سوزني هم پر نكرده است
من براي چه گريه مي كنم؟
با اينكه نشناختمت اما نمي داني چقدر دوستت دارم
نشان سفيد مرمريت هم تنها يك سنگ است و ديگر هيچ،
تو كه نيست
روح تو كه نيست
ميعادمان هميشه داغ دلم را تازه مي كند
ديگر چه نيازي به گورستان،
پس من همينجا مي نشينم و گريه مي كنم
كاش مي دانستي چقدر دلم برايت تنگ است...

/ 2 نظر / 5 بازدید
error

سلام درست که من از غم امدم اما میخواستم با دیدن ان شادیها را بهتر درک کنی و تو به گمانم برای او گریه میکنی شاید هم برای خودت و شاید هم برای کسانی امثال من که این از مهر توست که با این همه غم غم ما را هم میخوری و حال که نشناخته دوست داری پس سنگ هم تو را به یادش خواهد انداخت {خوش به حالش که عزیزی مثل تو او را دوست دارد} حال اگر خوب نگاه کنی روح دمیده شده در ان را خواهی دید و اگر میعادی دائمی در کار باشد پس دیگر داغی در دل نحواهد ماند پس عزمت را جزم کن و میعادی دائمی خلق کن و بدان که اشارتی از تو لازم است برای شروع و اگر انها را در یابی گورستان گلزار تو خواهد بود زیرا او همه جا با خواهد ماند من از طرف او قول میدهم که تا ابد با تو باشد اگر تو بخواهی و عزیزم دیگر دلتنگیهادت را با من قسمت کن به امید روزهای خوب برای تو در کنار اووووووووووو.......

Khatereh

سلام ، قشنگ نوشتی ... ساده و لطيف .... شاد و موفق باشی .