سلام.يک شعر ديگه .اميدوارم از دست شعر های من خسته نشده باشيد..10.gif

شب بود که او آمد.در يک شب وهم آلود

آنسان که دلم می گفت.او نيز خيالی بود

((وهم است)).دلم می گفت:ای دختر بيچاره

در راه خيالی دور.اشک تو چه دارد سود؟

 

باور نشدم آری.بر سايه که دل بستم

انگار که از غمها.من يکشبه واجستم

بر کوهی از اميد و احساس خراميدم

دنيام چه زيبا شد. بر سايه که دل بستم

 

خنديدم و خنديدم.انگار خدا خنديد

بر دست تب آلودم.يک جعبه سحر پاشيد

انگار خدا هم از.خنديدن خود خوشحال

هر لحظه به خود می گفت اين بنده سعادت ديد

 

در يک شب وهم آلود.يک سايه رويايی

يک تير چراغ برق<يک فرد اهورايی

از نور چراغ آری.آن سايه پديد آمد

آمد به دلم بنشست.بر يک دل رويايی

 

شب رفت و سحر آمد.در نور چها ديدم

آن سايه رويايی.افسوس.خطا ديدم......

................

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
پگاد

شعر خوبی بود ، راستی وزن شعر اشکال نداشت ؟؟؟!! من خودم وزن کار نکردم ، آوایی به نظرم یکم گیر داشت. امید که هر روز از دیروز شعرهای بهتری بگی . منتظرت هستم .

navidking

شب بود بيابان بود..زمستان بود...اهورائی باشی

میثم

سلام؛ من نظرم رو تو عصر شعر گفتم. خوشحالم که دوباره شعرتون رو خوندم.

میثم

ببخشيد، انکار دوباره اشتباهی نظر دادم،شرمنده. در مورد اين شعرتون .....ياد نظريهء سايه ها افتادم که می گه ما و هر آنچه که هست، همه سا يه ايم و نور اصلی تنها اوست.

error

زيبا بود اما من نميتونم نظر ديگه ای بدم بر من تو ببخش ای يار ای بخشش تو بسيار شايد دگر اين ديدار هرگز نشود تکرار