آتش در خرمن

نه اینکه ندانم چراغها  چرا روشنند

یا شمعدانی ها چرا سرخوش به من می نگرند

نه اینکه ندانم پس از کشاکش ها

و شکستگی ها

و باران ها

آفتاب هم طلوع میکند

نه اینکه ندانم رنگین کمان هم هست

اما حقیقت این است

که من با تمام و جودم می میرم وقتی

رنگ می بازد رنگ

...

اگر

تمام دلهای دنیا مال من باشند

و قلبم به وسعت همین مدیترانه

باز هم

بخششی نیست

تا رنگ باختن تمام رویاهات

و صاعقه زدگی لباس عروسیت

و من همینجا می مانم

تا "سکوت این پسته دهان بسته

دندانهات را بشکند"

من همینجا نشسته ام

تا چرخ و فلک قرمز  دوباره به جای اول برسد

و روزگار

داده ات  را به دست گیرنده ات برساند

نشان به آن نشان که اکاذیب

پشتم را لرزاند

و دندانهام را به هم دوخت

نشسته ام اینجا

تا لرزیدن تمام شاخه هات

تا گر گرفتنت در سرما

و یخ زدنت در گرما

و من همچنان از آفتاب متنفرم

سوده

17 فروردین 91. فاماگوستا

/ 0 نظر / 33 بازدید