امروز را یادت هست؟

امروز را لحظه به لحظه به یاد دارم

ثانیه به ثانیه اش را ،تمام مکالماتم را همه چیز مثل همان روز تازه است،تازه و دردناک

امروز چشم انتظاری را تجربه کردم برای اولین بار،و ناباورانه از دستت دادم،

عزیزم،بعد از١٨ سال تازگی ها چقدر بیشتر نبودنت را حس می کنم و مطمئنم که اگر بودی اینطور حیران روزگار نبودم

سالهاست...سالهاست

حرفهایم را با اشک هر روز  می شنوی..هر روز که گاهی چندین بار به خانه ات می آیم

و کاش ...

راستی آخرین بوسه ام را به یاد داری؟با ترس و حیرت بر گونه های کبودت.....

 کاش مرا ببوسی..دلم به اندازه جبروت خدا برایت تنگ است و اندازه بزرگی خدا دلم گرفته است...هیچکس نمی فهمد...هیچکس

امروز را هفته هاست در ذهنم دوره می کنم،همه اش،حافظه ام برگشته است،همه چیز را مو به مو به خاطر می آورم .تازگی ها ثانیه ها را نیز با جزئیات مزخرفشان ....هی

هی هی هی....................روزگار.فراموشی نعمت بزرگیست،کاش فراموشی ام برگردد.....

این هم برای شماست عزیزم از آخرین دیدارمان در سردخانه ١٨ سال می شود که ندیدمت به اندازه بی نهایت دوستت دارم:

آنقدر چشمهایم را به در دوخته ام

که بعد از من

در چشم انتظار قدمهایت خواهد ماند

.....

طرح نگاه حسرت بارم رابه یاد بیاور تنها مونسم و مرا دریاب.دلم برای ثانیه ای تاب ماندن ندارد،گلم،دوستت دارم،هیچگاه ترکم نمی کنی،هیچگاه قبرت را بر نمی داری و نمی روی و همیشه با منی.دوستت دارم .

 

امروز ١٨ بهمن ماه است و یادم نمی رود که تو عاشق برفی.کاش فردا برف ببارد

همانی که هیچگاه فراموشش نمی کنی و بسیار دوستش داری

سوده تو

/ 5 نظر / 25 بازدید
من

نداشتن مادر یعنی نداشتن سنگ صبور ,نداشتن رفیق بی کلک....................... من هم از بهمن ماه متنفرم چون در اخرین روز بارنی اش عزیز مرا نیز با خود برد تا به من هم شوم بودنش را ثابت کند. شاد بودن روحشان را آرزو میکنم.

من

و باز هم چیزی نوشتی که دوباره حذفش می کنی. و دوباره و ذوباره. روحش شاد.

soudeh s

چقدر یاد قصیده آبی خاکستری سیاه مصدق ام این روزها....".من نمی دانستم سردی باد زمستانی هست.....من نمی دانستم دل هر کس دل نیست.قلبها زآهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند.......در دلم آرزوی آمدنت می میرد...رفته ای اینک.اما آیا باز بر می گردی؟چه تمنای محالی...خنده ام می گیرد..................."ذوب میشم دارم اما حال عجیبیه.تجربه چیزی که تو رو تا اوج سکوت و تحمل پیش میبره و در عین حال چشمانی که رو به دریچه بزرگی از حقیقت باز میشن.تفکر ناب.وقتی بت میشکنه .وقتی دیگه جسم نیست که مهمه.روحه که ارزش پیدا میکنه.راستی گفته بودم که من در نهایت فهمیدم همه رو نباید بخشید و گذشت؟چیزی که تازه یاد گرفتم اینه"دیگر خشنود نباشم"یعنی برای شادی کسی خودم رو عذاب ندم.این 2 تا درس جدید.و حقیقت مسلم اینه که دنیا دار مکافاته و خیلی گرده.خیلی زیاد پس بیاین به هیچ وجه پامونو رو دل کسی نذاریم و رو ویرانه آرزوهای قشنگ کسی کاخ خودبینی و غرور رو بنا نکنیم و بدونیم اگه کسی اشک میریزه یعنی دلش شکسته...درس سوم که خیلی مهمه:به خاطر هیچ کس جز خدا غرورمون رو نشکنیم..موفق و شاد شاد باشید

من

موافقم