می خوام حرف بزنم اما..

می خوام حرف بزنم اما چيزی توی گلوم راه صدامو سد کرده..يه سنگ بزرگ که نه می شه قورتش داد و نه می شه برش داشت..

می خوام حرف بزنم اما سوالهای بی مورد اطرافم مانع های بزرگی هستند

می خوام حرف بزنم و اين سکوت لعنتی رو بشکنم اما نمی شه

سکوتی که داره ذره ذره آبم ميکنه و کاری از کسی بر نمی آد

جسارت گذشته در من نيست

بخشش، گذشت و چشم پوشی رو فراموش کردم...

متاسفم، خود خواهی تنها هديه ای بود که در جواب محبت و اعتماد گرفتم و بدبختانه ياد گرفتم

ترجيح می دم نگم تا بگم  و..

 از شعر هام متنفرم.ديگه نمی تونم احساسم رو آزاد کنم دارم خفه می شم

/ 8 نظر / 28 بازدید
حاجی

................................................... حرکت تا بينهايت ..............................

مجتبي

سلام...............................ويک عالمه حرف که نتونستم بنويسم.شاد باش و اميدواربه خدا

مهربون

من هم خيلي باهات حرف دارم اما اينجا جاش نيست بايد بموني و مبارزه كني اين راهش نيست خودت گفتي.

مهربون

برو به وبلاگم بيشتر متوجه ميشي فكر كنم حال من خراب تر باشه

alireza khajo

خدا بد نده .... خدا اين روزا مثله اينکه با همه لج کرده ... به هر خال اميدوارم مشکله همه حل بشه ...

R.memarian

انسان به همين ياس و اميدها زنده است گل من. روند طبيعی که خدا برای زندگی بنده هاش تعيين کرده زجر اوره. کفر نميگم. خودش هم که همينو گفته. خلق الانسان فی کبد. همه ما همينيم. سنگهايی که فرو نميرن در گلوی همه ما شايد حتی خيلی وقتها هستند. اينجوری که فکر کنی دردت کمتر ميشه. مثل بلاهای دسته جمعی که تحملشون راحتتره. فکر نکن تنهايی. حال هيچکس زياد خوش نيست. مهم اينه که از امکاناتی که داريم نهايت استفاده رو ببريم. وگرنه همه زندگی رو بايد غصه خورد. راه حل تو فقط اينه که سعی کنی شاد باشی. فراموش کنی و با اميد زندگی کنی.

m-r

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد و عشق من به تو به جرمی سوخت که نمی دانم چه بود ... شاید جرم من این بود که عاشقت بودم .. شاید جرم من این بود که ندانسته دوستت می داشتم .. بی دلیل ... بی پروا .. شاید هم جرمم این بود که می پرستیدمت همچون اله ای از عشق .. شاید .. شاید ... نمی دانم خودت بگو به چه جرمی در آتش عشق سوختم ... به چه جرمی پرپر شدم ؟

ن.م

مطمينی؟؟ کی باور ميکنه؟؟؟ مگه اينکه زود باور باشی.