يك عالمه چشم كه بهت نگاه مي كنن و نمي كنن .يه دنياي پر هياهو كه اصلا معلوم نيست واسه چي اينقدر شلوغه.يه عالمه آدم كه از صبح تا شب تو هم مي لولن .يكي مي ميره.يكي به دنيا مياد كه يه روزي بميره.از صبح تا شب از شب تا صبح دقيقه ها و ثانيه ها فرار مي كنن ولي كسي نيست بپرسه كه چرا من و شما بازيچه شديم؟شايد دارم به پوچي مي رسم اما دلم مي خواد بدونم.يه جواب واضح و روشن كه بشه اسمش رو گذاشت دليل.دليل اينكه چرا اينهمه روز و شب؟چرا اينهمه آدم و آدم؟چرا زندگي و چرا مرگ؟چرا؟

متاسفانه نمی دونم چرا نمی تونم  صفحات جديد بلاگها رو باز کنم و همش صفحه های قديمی ميان و هر چيrefreshمی کنم و آرشيو می رم باز نمی شه02.gifلطفا کمکم کنيد.دلم برای نوشته های همتون تنگ شده.پرومته عزيز.پائيز.رختکن خاطرات .نويد و حريم تنهائيش.محمد و نغمه های بی صداش.عرفانه...همه شمائی که بهم سر ميزنين.همتونو اندازه ستارههای آسمون دوست دارم

/ 4 نظر / 7 بازدید
itexima

باعرض سلام خدمت شما دوست عزیز بدینوسیله از شما دعوت میشود که از غرفه شرکت سیما رایانه البرزواقع در سالن شماره 35 در اولین دوره نمایشگاه بین المللی توانمندیهای استان تهران دیدن فرمایید.برای کسب اطلاعات بیشتر از چگونگی فعالیتها و خدمات به آدرس وبلاگ ما مراجعه کنید.منتظر دیدار شما هستیم

محمد

سلام! خوبی؟؟ چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده بود حرفات در دل ما هم هست فعلن تا بعد

میثم

سلام، تولد مبارک. اينجور موقعها يای ابو علی سينا ميافتم که می گفت: برای من عرض زندگی مهم است نه طول آن. طول بلندی برای زندگی همهء جوو نا آرزو ميکنم. از ديدن پيغام اين " itexima" واقعا متإسف شدم، این تبلیغات خسته کننده نمی خوان دست از سر ما بردارن. امیدوارم این پیغام شروعی برای سیل تبلیغات ناخواسته به وبلاگها نباشه.

میثم

دوباره سلام. ببخشيد، اينقدر از دست اين پيغام تبليغاتی عصبانی بودم که دوتا اشتباه کردمو يکی تایپی و يکی جا بجايی، شرمنده.اما در مورد اين مطلبی که نوشتيد. خيلی حرف دارم ولی سعی می کنم خلاصه کنم. مادرم ميگه هر وقت برای يکی از رفتهای فاميل ياسين می خونه شبش خوابشو می بينه و اون طرف از مادرم تشکر می کنه،هر وقت که مادر بزرگ فلجم رو ( خدا رفتگان شما رو هم بيا مرزه ) کمک می کردم، دعا می کرد که الا هی عا قبت به خير بشی، حالی وقتی می بينم تو اين دنيای بلبشوی هزار رنگ که آدم به چشمهاش هم اعتماد نداره، دوستای به اين پاکی و درستی دارم، اثر اون دعاها رو حس می کنم. اينا همش يعنی تغيير، تغييری که ما آدما با کارای خوبو بد خودمون ايجاد می کنيم. از چيزای نزديک خودم گفتم که نگيد شعار می ده. پس می بينيد که اين آمدن و رفتن چندان هم بی دليل نيست. ولی از من برگ زرد پاييزی می پرسيد، ميگم به شکتون احترام بذاريد. در مورد < پاييز > هم واقعا نميدونم چی بگم۷ راستش خودم هم نميدوم چرا اينطوری شده.