و من همچنان از آفتاب متنفرم

...

و بر خواهم گشت

میان تناقض دیروز

گیجی امروز

ابهام فردا

و گلی میان دستهایم خواهم کاشت

شمعدانی شاید

تا ریشه بدواند در تمام تنم

 و رگ هایش با من یکی شوند

تا با من بماند

و بی من بمیرد

                  ...

و یاد گرفته ام

که نبخشم

و نفرین کنم

و این تنها کاریست

که از دستان ناتوانم بر می آید

خیلی درد می کند

ذهنم

دلم

روحم

و من  همچنان از آفتاب متنفرم

سوده

31/دسامبر/2011

/ 0 نظر / 43 بازدید