سلام
به خدا دست خودم نيست،خودت مي داني
دل تو منتظر چيست؟خودت مي داني؟
تو كه از اوج غروري و من از آبي آب
اينهمه فاصله از كيست؟خودت مي داني
ابرها،صاعقه ها ،تندر و باد و باران
حاصل جنگ تباهيست،خودت مي داني
دل من نازك و تنهاست،خودم مي دانم
قلب تو قلعهءسنگيست،خودت مي داني
باز مي آيي و زخمي ز سر عيش زني
زخم تو نيش نگاهيست،خودت مي داني
از من خسته مپرس علت اين فاصله را
علت فاصله ها چيست،خودت مي داني

/ 2 نظر / 5 بازدید
Khatereh

سلام ... ميگم که : خيلی قشنگ نوشتی خودت ميدانی ؟؟؟ از شعرت جدی خيلی خوشم اومد خودت ميدانی؟؟؟ پس اگه نميدانی بدان که بسيار زيبا مينويسی .... در ضمن مرسی که به من سر زدی منم از آشنايی با شما خيلی خوشحالم ... اين يکی رو ديگه نميپرسم چون خودت ميداني . شاد و سربلند باشی .

ميثم

سلام. تبريک ميگم، قطعه آهنگين و زنده ای بود. تصاوير قشنگی هم استفاده کرديد. اين نوشته بوی تنهايی ميده، تنهايی بين جمع و فاصله. کاش کمی بيشتر نوک قلمتونو مي فرسودين و بيشتر مي نوشتيد. اين جويبار نوشتن از تنهايی ميون جمع می تونه تا خود دريای يه شعر بلند و دلنشين جاری بشه.شما استعدادشو دارید، جلوی قلمتونو نگيريد. پاینده باشید. موفق باشيد.