خودم را گوشه ای جا گذاشته ام انگار

"خودم را گوشه ای جا گذاشته ام انگار" عنوان کتابی بسیار زیبا نوشته دوست ارجمند و با احساسم خانم پرستو عوض زاده است.کتابی بینهایت گیرا و دلنشین با سبک جدیدی از نگارش.خواندن این کتاب را به همه دوستان عزیز پیشنهاد می کنم:

"تو وارد می شوی.سعی می کنم نگاهت نکنم.نگاهت نمی کنم.سنگینی چشمهای گرمت روی صورتم می ماسد.سعی می کنم بی تفاوت باشم و مغرور.بی تفاوت و مغرور سرم را بلند می کنم.تو را می بینم.برای یک لحظه نگاه هایمان همبستر می شوند.تابستان می شوم.فصل برگ ریز است اما نمی دانم چرا تابستان می شوم!دلم هری می ریزد...."

 

"اگر آمدنت

در حجم دو پلک بر هم زدن دیگر،جا بماند

نگاهم را

در سکوت دفن می کنم"

 

"دلتنگت هستم...دلتنگت هستم .شعر سرازیر می شود از چشمهایم و من با ورقهای دفترم پاکش می کنم"

اینها چند سطر از کتاب پرستوی عزیز است..تمام کلمات کتاب حیات دارند و من چقدر عاشق این جمله ات شده ام پرستو جان: 

                         "طلوع می کنی و من ناخودآگاه سبز می شوم"

با یک دنیا آرزوهای خوب برای پرستوی زیبا

سوده

/ 5 نظر / 37 بازدید
نگار

سلام سوده جان منم خیلی خوشم اومد دلم می خواد زودتر برم کتابو بگیرم و بخونم مرسی که معرفی کردی شاد باشی [گل]

پرستو عوض زاده

متشکرم دوست باوقارم.خیلی لطف داری به من.خوشحالم که مورد قبولت واقع شده.طعم روزگارت سرشار باشه از شادی و موفقیت.

سوده

کسی گفت کاش غبار احساس از روی خاطراتت نپرد که عاشقانه اندیشیدن بخشایش می آورد و عاقلانه اش درد می کارد.....کاش قبل از عاقل شدن مرده بودم که مرا یارای تحمل اینهمه دورنگی نیست.حالا برمیدارم چمدان سنگین خاطراتم را که به هیچ وجه خیال گم شدن ندارد و می روم جایی دور.. خیال به روز کردن در سرم نیست..خداحافظ تا نمی دانم کی این روزگار و خدایم را شکر در همه حال.................

علیرضا

بعد از مدتها با يه چارپاره به روز و منتظرم ... يا علي

ادیسه

خطی نشانت می دهم. صفحه ای سپید که از شهادت کلمات رنگین است... بخوان به نام آنکه آفریدت... سلام خواهرکم. هرچه که نوشته ات زنده بود و پر از تبسم ها ی رنگی، این ها که نوشتی توی کامنتینگ... تو پس کی می خوای دست برداری از گله گذاری و هی کاش کاش گفتن؟ حرف دارم باهات...زیاد... به جاش عرض می کنم انشاالله.