سلام.يک شعر ديگه .اميدوارم از دست شعر های من خسته نشده باشيد..

شب بود که او آمد.در يک شب وهم آلود

آنسان که دلم می گفت.او نيز خيالی بود

((وهم است)).دلم می گفت:ای دختر بيچاره

در راه خيالی دور.اشک تو چه دارد سود؟

 

باور نشدم آری.بر سايه که دل بستم

انگار که از غمها.من يکشبه واجستم

بر کوهی از اميد و احساس خراميدم

دنيام چه زيبا شد. بر سايه که دل بستم

 

خنديدم و خنديدم.انگار خدا خنديد

بر دست تب آلودم.يک جعبه سحر پاشيد

انگار خدا هم از.خنديدن خود خوشحال

هر لحظه به خود می گفت اين بنده سعادت ديد

 

در يک شب وهم آلود.يک سايه رويايی

يک تير چراغ برق<يک فرد اهورايی

از نور چراغ آری.آن سايه پديد آمد

آمد به دلم بنشست.بر يک دل رويايی

 

شب رفت و سحر آمد.در نور چها ديدم

آن سايه رويايی.افسوس.خطا ديدم......

................