سلام

يك شعر از خودم :

رنگ و بوي قشنگي ندارد

دستهاي سياه و زمختش

دور ديوار سنگي و ايوان

تكه هاي بزرگ و درشتش

 

يك نظر از نگاهم به ديوار

يك حصار فريبنده و زشت

بين من با جهاني كه بسته است

منظرش را به رويم دوصد خشت

 

حس پيكار من با جهاني

كو نشاني ز الفت ندارد

مي روم تا نبينم دگر باز

دستهايي كه حرمت ندارد

 

سر به روي دوصد بار و اينبار

مي روم سرد و بي روح و خسته

زخم من را كسي مرهمي نيست

پل به پل پشت راهم شكسته

 

زندگي آن دو خط موازي

مثل تير بلند تلگراف

خنده و شاديش ماندني نيست

وعده هايش فقط وعده و لاف

 

عمر من جاده و من چو ماشين

مي روم باك من پر،پر از سوخت

از ازل،از زمان نبودن

دست او جاده ها را به من دوخت

 

مي روم مقصدم ديدني نيست

قصه ام را نخوان،خواندني نيست

دست بردار و بگريز از اينجا

سيب ممنوعه كه چيدني نيست.

4/مرداد/82