پارسال همين موقع ها بود .آرهدقيقا 15 مرداد بود كه من رفتم..

دلم مي خواست هيچكسي نياد بدرقه حتي باباي گلم.اما نشدوتا مشهد دنبالم اومدن.آخه از اونجا پرواز داشتم..وقتي چمدونم رو برداشتم و از درب شيشه اي گذشتم تو دلم گفتم تا 15 روز مال خودم هستم.استراحت مي كنم.فكر مي كنم.حالا ديگه اينقدر دور مي رم كه دست هيچكسي بهم نمي رسه.با خداي خودم خلوت مي كنم..تو يك آرامش كامل .خانومهايي بودن تو گروه كه علاوه بر چادر حتي روبند هم داشتن ،چي ميگن؟نقاب.!امان از وقتي كه سوار اتوبوس شديم.با اون سردرد و خستگي لعنتي و اونهمه معطلي تو فرودگاه .حالا خانومها و آقايون افراطي هوس آهنگ هاي دادو هواري اين مرثيه خونها زده بود به سرشون.صداي ضجه هاي اون مرده تو نوار و سينه زني ها داشت حالمو بهم مي زد.تو گوشم صداش مثل صداي تبل مي پيچيد.سرم گيج مي رفت 4. ساعت تمام از ترس اونها هيچي نگفتم فقط يكبار صدام در اومد كه :ميشه لطفا صداشو كم كنيد؟…………هيچي منكه چادر رو سرم نبودش كه به حرفم گوش كنن.!!!!!!!!!بعدش كه رسيديم خودم رو انداختم رو تخت و خوابيدم.وقتي بيدار شدم از پنجره كنار تختم به بيرون خيره شدم.چي ديدم؟يك گنبد سبز قشنگ كه بهش مي گن گنبد خضرا.يك عالمه مناره.چقدر قشنگ و دوست داشتني.احساس آرامش كردم.گاهي شبها ساعت 12 يا 1 مي رفتم تو حياط مسجد مي نشستم و تنهايي به اونهمه ديوا ر و سنگ خيره مي شدم.حس من با بقيه يكي نبود.يا لااقل من مثل اونها فكر نمي كردم.گريه نمي كردم.زار نمي زدم.من فقط لبخند مي زدم وآروم بودم.اين براشون كمي عجيب بود.يه شب رفتيم واسه دعاي كميل.اولين بارم بود.ولي خوب بود.يه شب هم تو اتاق ما واسه حضرت زهرا برنامه گذاشتن.منا جات و دعا.خانوم نقابي ها اومده بودن.بعدش بازديد ها شروع شد.و طبق معمول تا سوار اين اتوبوس مي شديم صداي ضجه مويه اين مرثيه خونها بلند بود.تو اون گرما و آفتاب.تازه اصلا دليلي نداشت كه اونهمه فغان و اشك به راه باشه.تا اينكه صبرم تموم شد.اتوبوس ايستاده بود و فقط 2 يا 3 نفر داخل مونده بوديم.رفتم پيش راننده و گفتم .لطفا خاموشش كن.بر گشت نگاهي به من كردو خنديد.عرب بود.متوجه حرفم نشده بود دوباره گفتمturn it off.فهميد و خاموشش كرد.تا اومدم كه بنشينم خانومها اومدن داخل.يه آقايي با چپيه/چفيه!نمي دونم درستش چيه! اومد پشت سرم نشست.به دوستم گفتم:واي اينها اومدن.الان دوباره روشنش مي كنن.از دست اين افراطي ها.خانومه رفت پيش راننده و دوباره همون آش و همون كاسه.گفتم .كمش كنيد لطفا.ولي اون آقا پشت سرم گفت نه!من مي خوام بشنوم.داشتم منفجر مي شدم.يكدفعه با صداي بلند زدم زير گريه.هق هق مي كردم.سرم بد جوري درد مي كرد.خانوم نقابيه اومد كنارم و گفت:خوشا به سعادتت.!!داري گريه مي كني واسه حسين زهرا.!!!گفتم :سرم درد گرفت،خسته شدم،شما ها چرا همه چي رو با هم قاطي مي كنين؟اينجا اومدين بايد خوشحال باشين.بخندين.خدا هم دلش از شما مي گيره اينقدر ضجه مي زنين و گريه مي كنين.بابا بخندين.شما الان بايد بيشتر از هميشه خوشحال باشين.اعصابم داغون شد از بس اين خواننده داد. فغان كرد.گريه كردم . داد بقيه در اومد كه:بابا خاموشش كننين ديگه..راست ميگه و بعد نوار خاموش شد.سكوت………….سرم درد مي كرد اما هميشه بد بهتر از بدتر هستش.بگذريم .حسابي پر حرفي كردم..بقيه خاطراتم رو بعدا حتما مي نويسم. ..