يك عالمه چشم كه بهت نگاه مي كنن و نمي كنن .يه دنياي پر هياهو كه اصلا معلوم نيست واسه چي اينقدر شلوغه.يه عالمه آدم كه از صبح تا شب تو هم مي لولن .يكي مي ميره.يكي به دنيا مياد كه يه روزي بميره.از صبح تا شب از شب تا صبح دقيقه ها و ثانيه ها فرار مي كنن ولي كسي نيست بپرسه كه چرا من و شما بازيچه شديم؟شايد دارم به پوچي مي رسم اما دلم مي خواد بدونم.يه جواب واضح و روشن كه بشه اسمش رو گذاشت دليل.دليل اينكه چرا اينهمه روز و شب؟چرا اينهمه آدم و آدم؟چرا زندگي و چرا مرگ؟چرا؟

متاسفانه نمی دونم چرا نمی تونم  صفحات جديد بلاگها رو باز کنم و همش صفحه های قديمی ميان و هر چيrefreshمی کنم و آرشيو می رم باز نمی شهلطفا کمکم کنيد.دلم برای نوشته های همتون تنگ شده.پرومته عزيز.پائيز.رختکن خاطرات .نويد و حريم تنهائيش.محمد و نغمه های بی صداش.عرفانه...همه شمائی که بهم سر ميزنين.همتونو اندازه ستارههای آسمون دوست دارم