سلام
يادش بخير بچگي ها………
يادم مياد يك مدتي وقتي كوچيك بودم تو حياط مي خوابيديم.چرا؟خوب چون اينجا خيلي زلزله ميومد.اصلا نمي شدتو خونه موند…يادمه كلاس اول بودم هم تو چادر درس مي خونديم.آرزوي يك كلاس درس تو دلم مونده بود كه آجري باشه.بگذريم….يه شب كه طبق معمول كنار مامان دراز كشيده بودم و به آسمون خيره شده بودم پرسيدم:ماماني چند تا ستاره تو آسمون هست؟گفت خيلي زياد.گفتم مثلا چند تا ؟گفت خيلي خيلي زياد.بي نهايت.گفتم بي نهايت يعني چندتا؟گفت يعني اونقدر زياد كه نمي توني بشمري.عدد كم مياري.منم شروع كردم به شمردن 1،2،3،4……….اما خيلي زياد بودن ، منم بيشتر از صد بلد نبودم وتازه قاطي مي كردم كه كدوما رو شمردم و كدومهارو نه.خسته شدم،طبق عادت هميشگي دستهامو گذاشتم روي گونه هاش و بعد خوابيدم ………………واي واي واي ديشب بود يا 500 سال پيش ؟نمي دونم نمي دونم نمي دونم……………بعدش چي شد؟نمي دونم…خواب بود؟بيداري بود؟نمي دونم………..اينهمه سال بدون اينكه دستام رو گونه هاش باشن گذشت.يك عالمه ماه و روز و ساعت و دقيقه و ثانيه……….يك عالمه فصل زمستون …….يك عالمه بهر كه بهار نبودن………..يك عالمه تابستون كه تابستون نبودن………يك عالمه پائيز كه اوج پائيز شده بودن و يك عالمه زمستون …يك عالمه زمستون..چرا اينها رو مي نويسم؟چرا؟…………نمي دونم
نه ….مي دونم دلم تنگ شده.اندازه ستاره هاي آسمون.بي نهــــــــــــــــايت………..
عمل مامان ميترا با موفقيت تموم شد.خدا حونم ممنونم.خدايا خيلي دوستت دارم اندازه ستاره هاي آسمون اندازه بي نهايت…براي رسيدن به ستاره ها يك راه هست.سفينه .فضانوردها مي تونن برن و ببيننشون اما ستارهء من تنها راه رسيدن بهش مثل خودش پر كشيدنه…..خوشحالم كه مامان ميترا موند تا خورشيد خونه باقي بمونه. خوشحالم كه ستاره نشد…خدايا خيلي مهربوني دوستت دارم خيلي بيشتر از ستاره هاي آسمونت خيلي بيشتر از بي نهايت...