ـ ازش پرسيدی چرا آهنگ دلش غمگين مي زنه؟
ـ نه!!!؟
ـ چي گفتي بهش؟
ـ گفتم (حق نداري غمگين باشي.بايد دلت شاد بزنه،از خوشي بتپه.)
ـ گفتي چجوري؟
ـ نه!؟
ـ پس چي؟
ـ فقط گفتم (اگه غمگين باشي دوستت ندارم).
ـ چي گفت؟
ـ هيچي.ولي از اون موقع يه جوري شاده.يه حالتی داره.گاهي به خودم مي گم آيا واقعا شاده؟وبعد مي بينم جك مي گه و مي خنده..
ـ مي خواي بفهمي خندش واقعيه يا نه؟
ـ آره
ـ پس ايندفعه وقتي خنديد،به لبهاش نگاه نكن،به چشمهاش نگاه كن..
………………………………………………………………….
ـ ..چي شد؟
ـ چشاش بي روح بودن.نمي خنديدن.خنده به چشمهاش نمي رسيد.
ـ چي بهش گفتي؟
ـ گفتم: (خنده تلخ تو از گريه غم انگيز تر است.)
ـ چي گفت؟
ـگريه كرد و گفت: (خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است)
اشك من سفره آبي ست به اندازه نيل
و خدا مي داند
كه چه ها در دل من مي گذرد.
ـ مي خواي كمكش كني؟
ـ آره
ـ اول بگو ببينم،اصلا دوستش داري؟
ـ آره
ـ پس ايندفعه كه ديديش،ازش بپرس چرا آهنگ دلش غمگين مي زنه.
ـ فقط همين؟
ـ و بهش بگو كمكش مي كني آهنگ دلش رو شاد كنه.باشه؟