سلام
جاي شما حسابي خالي بود.
همينطور كه داشتم يكي يكي روي سنگ قبرها رو مي خوندم،يكي از دوستام صدام زد كه بيا آرامگاه خود ظهيرالدوله اينجاست.رفتم به طرف صدا ،ديدم يك قبر خيلي بزرگ.قبل از ورود به مقبره ساده اش نوشته بودن با وضو وارد شويد.رفتم داخل و براش فاتحه اي خوندم ديدم كنارقبر يك آقايي نشسته و گريه مي كنه.بعد بلند شد و از كنارم رد شد و رفت تو باغ روبه روي قبر روي يك نيمكت نشست.دوستم از من پرسيد:مي دوني اين آقاي ضهيرالدوله كي بوده؟و اشاره كرد به پارچه روي قبر و ادامه داد:ببين نوشته حضرت ..حتما آدم مهمي بوده گفتم نمي دونم.من اصلا تا حالا اسمش رو هم نشنيده بودم.بعد اومدم بيرون از مقبره و از كنار اون آقا رد شدم .شنيدم كه آروم گفت اينقدر آدم ميان اينجا هيچكدوم نمي دونن سر قبر كي اومدن.برگشتم و رفتم كنارش گفتم شما كه مي شناسيدشون واسه ما توضيح بدين ما هم بشناسيم لطفا.بعد برگشت نگاهي به من كرد و شروع كرد به توضيح دادن كه اين آقا يه درويش بزرگي بوده و..بعدش كم كم همه اومدن دور ما جمع شدن.من محو حرفهاش شده بودم.چشماش بخاطر اينكه گريه كرده بود،قرمز شده بودن ولي هنوز هم وقتي داشت با من صحبت مي كرد اشك تو چشماش حلقه مي زد.از صحبت با ايشون لذت بردم.آدم مهربون و آرومي بود كه حتي نگاه كردن به صورتش بهم آرامش مي داد.وقتي كه حرفاش تموم شد ،از جمعي كه اول دور ما حلقه زده بودن فقط دو يا سه نفر مونده بودن .اونها حقيقت صحبتهاي اون آقا رو درك نكردن.نفهميدن شايد هدف نهاني در آمدن اونها به اون مكان بوده و شايد اون هدف نهان ملاقات با مردي بوده كه يك كوه آرامش و در عين حال انفجاره.يك عالمه حرف داره واسه گفتن كه فقط حرف نيست،كوهي از معناست.خلاصه من كه جمعه صبح با گلو درد و سرما خوردگي شديد و حالي نامسائد به زور خودمو مي كشيدم اينطرف و اونطرف و مي خواستم برنامه رفتن خودمو كنسل كنم،حالا از اينكه با اون حالم رفتم و با چنين آدمي ملاقات كردم ،خيلي خوشحالم.
يك نكته خنده دار اينكه به توصيه خواهر عزيزم قبل اينكه از خونه برم به قصد اردو،20 تا قطره از داروي متوكلوپراميد خوردم و يك قرص سرماخوردگي .تو ماشين هم يك قرص استامينفون كدئين و دوباره قطره،خلاصه تمام مدت مثل اين جوجه هاي يك روزه چرت مي زدم و منگ بودم.هميشه شاد باشيد تا بعد...