سلام
نمي دونم چرا شعر هام اين رنگ و بو رو گرفتن.مگه ميشه آدم عاشق بشه اما ندونه عاشق كي و چي شده؟من نمي دونم واسه كي شعر مي گم.نمي دونم كيه كه شبها مياد به خوابم و هي تكرار ميكنه:/اي درخشانتر از هر ستاره،تمام ايران من تويي/.نمي دونم كيه كه روح شعرهامو تسخير كرده.هرچي و هركي كه هست،آدم نيست ،يك موجود اثيريه.انگار با من هم حرف مي زنه وهم حرف نميزنه.انگار هم هست و هم نيست .اما مي دونم عاشقش نيستم.ميدونم كه يك روياست،يك دوست خيالي.هميشه ميگفتم،در آسمان ،حتي يك نصف ستاره هم مال من نيست.حالا هم ستاره اي ندارم .من دل به هيچ شهاب رهگذري خوش نكرده ام.شايد از عشق مادر است كه چنين شده ام،شايد او در قالب يك موجود اثيري به ملاقاتم مي آيد اما واقعيت محض اين است:من عاشق نيستم.من عشق ندانم.اينها همه حرف است،حلال پريشاني ما نيست.