سلام
يك پسر دايي خوشگل و ناز دارم به نام محمد.دو سالش نشده هنوز.مثل ماه هستش.چند روز پيش رفتم ببينمش.دست كوچولوش بريده بود خيلي كم .به زحمت ديده مي شد آخه شيشه ميز تلوزيونشون رو شكشته بود شيطون بلا.انگشتشوآورد جلو تا به من نشون بده اوف شده منم انگشت كوچولوشو بوسيدم.خوشش اومد يكي يكي انگشتاشو آورد جلو كه ببوسم.بعدش ياد زخم هايي افتاد كه حالا اثري هم ازشون پيدا نبود حتي خط خطي هايي رو كه با خودكار رو دستاش كشيده بود همشونو نشونم مي داد و مي گفت( بوش تن،اوفه).به شكلات هم ميگه لاب .موهاش مثل خوشه هاي گندم زرده و چشماش سبز مثل زندگي.من خيلي دوستش دارم .ديروز مامان يكي از دوستام مي گفتن شعر براي كودكان نمي گي؟خنديدم و گفتم تا بحال كه نگفتم.حالا كه فكر مي كنم ميبينم اگه روزي هم شعر كودكانه بگم شخصيت اصليش ميشه:ممدگولا