سلام
چطور مي شود به تو فكر كرد و از غم ننوش
چطور مي توانم اسمت را بشنوم اما گريه نكم
حجم ساليان داز،دره نبودنت را اندازه سر سوزني هم پر نكرده است
من براي چه گريه مي كنم؟
با اينكه نشناختمت اما نمي داني چقدر دوستت دارم
نشان سفيد مرمريت هم تنها يك سنگ است و ديگر هيچ،
تو كه نيست
روح تو كه نيست
ميعادمان هميشه داغ دلم را تازه مي كند
ديگر چه نيازي به گورستان،
پس من همينجا مي نشينم و گريه مي كنم
كاش مي دانستي چقدر دلم برايت تنگ است...