سلام
امروز يك راست ميرم سراغ شعر:
در يك غروب سرد و غم انگيز
در قلب فصل غمزده،پائيز
اشكي ز پلك پنجره افتاد
نادم،ز غصه ها شده لبريز

در روزهاي سرد و غم الوده
يك روز مانده تا دم فروردين
سرماي يك هميشه نگفتن،راز
لعنت بر اين تعصب بي آئين

از ياد مي روي چو نبودن روز
آنطور كز تو هيچ نشاني نيست
در خاطره غباري و حتي گرد
از بودن تو نيست آري نيست

بر روي موج هاي رخ دريا
بر روي قايقي كه تماشايست
من سوي عقل مي روم آري باز
آنجا كه خود جزيره تنهايست

ديگر چه سود در تو نشستن ها
از هجر روي دوست شكستن ها
در فكر روزهاي گذر كرده
درهاي باز و باز نرستن ها

يك روز مي رسد كه تو هم آري
همرنگ من به دامن شب خيزي
آنجا كه از ستاره نشاني نيست
بر دستهاي غصه بياويزي

تقصير تو كه نيست دل ما نيز
همرنگ خارهاي بيابان است
در صورتش هميشه پر از نيش است
اما تهش هماره بهاران است

نفرين تو چه سود كه خود هم باز
از كرده هاي خويش پشيمانم
از لاي يك دريچه نيمه باز
اين بار چون هميشه نمي خوانم:

اينجا منم،بدون قناري،شمع
اينجا منم بدون گل و آتش
پروانه اي كه سوخت ولي بگذشت
از شعله هاي سركش آتش
8/2/82