سلام
حرفی ندارم چون... بگذريم.اخرش هر چی گفتم بابا شکستنيه دستش نزنيد<کسی اصلا گوش نداد ولی به يه چيزی پی بردم .ادم به همه چيز عادت می کنه چه خوب و چه بد اما هيچوقت به يه چيز عادت نمی کنه اونم اينه که هی اطرافيان دلشو بشکنن .بابا به خدا دل بند زده هزار بار هم گفتم که مثل سابق نمی شه.از چی شکسته؟بی خيال من که هميشه از بال بال زدن يه زنبور در حال مرگ دلم می گيره<معلومه که به چه سادگی هم دلم می شکنه.اصلا تقصير خودمه كه اعصابم واسه اين و اون خورد مي شه .اما اگه اينجوري هم نباشم اونوقت من هم يه بي تفاوت مي شم مثل ديگران .من با اين اخلاقم زنده ام .راستي تو شعر ديروز احساس مي كردم يه چيزي كمه .يه ارزو بعدش اينو اضافه كردم:تو برو خانه ات گرم و زيباخوش بماني عزيزم وليكن وقت شادي بيادت بياور خوب من جز تو ياري نداشتم .و اما شعر.اين هم از يک دوبيتی (يک ارزوی بزرگ که تنها تو شعر بهش ميشه دست پيدا کرد)
به کوری دو چشم غم هميشه من شادم
صدا نمانده در گلو هماره فريادم
قسم به تير کماندار ارش بيدار
چوسرومانده ام ودر برابر بادم