سلام
تا بحال تو ذهنتون از هيچ بت ساختين؟اينكه مثلا غصه بخورين و دليلش رو هم ندونين؟تا بحال شده از اينهمه هوا دلتون بگيره؟
تا بحال شده كه از همه خسته بشين ؟من هم تازگي ها حسابي زده به سرم.واسه زمين و اسمون شعر مي گم.تا تقي به توقي مي خوره مي زنم زير گريه(به قول يكي از اعضا انجمن اشكم دم مشكمه)به سرم زده بود با همه دوستام تماس بگيرم و ازشون معذرت خواهي كنم و ديگه باهاشون دوست نباشم.بعدش تو تنهايي خودم فكر كنم كه چرا زنده هستم و هدفم چيه بعدش وارد يه دنياي نو و جديد بشم تا روحم از اين كسلي بيرون بياد ،اما نشد ،نتونستم ،تازگي ها وقتي شعرهامو مي خونم بچه ها مي گن واسه كي مي گي؟!!!!!!!!!!!!!!!!!مگه نمي شه ادم واسه بتي كه از هيچ ساخته شعر بگه يا بنويسه؟بگذريم.اين هم از شعر اين دفعه:

از تو من انتظاري نداشتم،با دل تو كه كاري نداشتم
راه من از ره تو جدا بود،بي تو اما بهاري نداشتم
مي گذشتم سراپا پر از درد،پر گله،پر شكايت،پر از ياءس
ياس من بي وجود تو مردم،دل پر از غم،قراري نداشتم
فكر تو مال من بود و اي كاش،لااقل فكر تو ماندني بود
كوچ كردي و بردي و حتي،از رخت يادگاري نداشتم
دست تو مهربان و صميمي،دست من سرد و خاموش و خسته
ناگهان در غروبي تو رفتي،جز غم و اه و زاري نداشتم
كاش روزي بيايي و انوقت،من بگويم كه ماهم ،عزيزم
ان گل شاد ابي تو بودي،من كه نقش و نگاري نداشتم
سقف ابي پر از پشمك و ابر،فرش خاكي پر از سنگ و خار است
خوش بحالت كه پروانه گشتي،من كه راه فراري نداشتم