سلام
امشب ،شب شعر ما برگزار شد .خيلي خوب پيش رفت اما در اخر برنامه وقتي از يكي از اعضا دعوت شد بياد شعرش رو بخونه،اقا با اين سن و سال رفته اون بالا ميگه،از اين زنهاي خوش سيما و خوشگل، خدايا يكمي كم افريدي !!!!
اخه ادم ،اين چه كاريه،خوب گفتن هر سخن جايي و هر نكنه مكاني دارد.فقط تونستم خودمو برسونم تو حياط ديگه واقعا اشكم در اومد .اخر برنامه هم نتونستم خودمو كنترل كنم وقتي همه مهمانها رفتن ،سرش داد زدم .انتظارشو نداشت اما من كه شوخي نداشتم باهاش،يك هفته ما 5 نفر از تمام وقت و انرژيمون مايه گذاشتيم اونوقت اين ادم جلف ميياد همه رشته هاي مارو پنبه مي كنه .ولي انصافا به جز شعر تابلو پازوكي،شب شعرمون عالي برگزار شد.در اينجا لازم مي دونم از اقايون كلاتي خيلي زياد تشكر كنم .قدم بر ديده ما گذاشتن،خيلي خوشحال شدم از ديدنشون.
بعضي روزها هستن كه تو زندگي ما ادمها فراموش نشدني هستن،حالا با خاطرات تلخ يا شيرين،اما امشب هم يكي از شبهاي فراموش نشدنيه،امشب 12 همين سالگرد كوچ غم انگيز ي هستش كه تا اخر عمرم تو ذهنم مي مونه،اين شعر همونيه كه من امشب تو شب شعر خوندم تقديم به مامان عزيزم:
ديشب ز قعر حنجره فرياد مي زدم
از عمق و تهتهاي گلو داد مي زدم
ديشب سكوت من پراز رنج ودرد بود
لبخند هاي مسخرهء شاد مي زدم
شب بود و درسياهي ان اشك ناپديد
الماسها درون دل مشك ناپديد
دستان كوچكم پر از هيچ بود و هيچ
دراوج شب حقيقت يك رشك ناپديد
ديوارها و پنجره ها خيره مي شدند
حتي نگاه اينه ها تيره مي شدند
ناگه حجاب اشك به چشمم نشست وبعد
ان خاطرات تلخ كه زنجيره مي شدند
لبخند بي غبار نگاهم شكسته بود
از فرط اشك چشم پرابم چه خسته بود
از لابه لاي كهنگي زخم ساليان
نيشي نشسته بود و عنانم گسسته بود
ديشب كه گوشه هاي پتودستمال شد
بغضم به زير حجم متكا كه چال شد
ازشرم پرده ها كه به من خيره مي شدند
رشكم فرونشست و كمي خاكمال شد
در قلب من كه زنده اي،اي ماه خم شده
هر چند جسم خاكيت از خانه كم شده
اري،تو سالهاست كه تركم نموده اي
رفتي و باز خاطره ات مونسم شده