وقتي دلم مييگيره،حتي ابرهاي اسمان هم براي باريدن كم مي ارن ،وقتي دلم مي گيره اصلا زندگي رو دوست ندارم،وقتي احساسم غصه باران مي شه حتي اسمون هم نمي فهمه كه مرا چه شده،مدت زياديست كه با هزار دريچه حرف نزدم و مي دونم هر وقت به سراغش برم اغوشش به روم بازه اما ديگه خجالت مي كشم از صفحات سپيدش،اون منومي شناسه و لي او نيز نمي دونه چرا هميشه دلتنگم و خودم هم دليل دلتنگيهام،دليل غصه هام و نااميدم را نمي دونم .اخه من چم شده خدايا دارم ديگه ديوونه مي شم بايد حتما برنامه سفرم رو عملي كنم .اونم تنهاي تنها بدون خانواده يا دوستان .هدفم از زندگي رو گم كردم يعني اهداف گذشته كم رنگ و پوچ شدن برام ،بايد برم بايد فكر كنم تنها و در ارامش بايد بفهمم از زندگي چي مي خوام وگرنه زندگيم فقط زنده بودن مي شه ، بدونم چرا ديگه نمي تونم ادمها رو دوست داشته باشم چرا ناراحتي نزديكترين عضو خانواده ناراحتم نمي كنه چرا اينقدر سرد و بي احساس شدم .ديگه بودن يا نبودن اطرافيان ،حرف زدن يا نزدن،ديدن يا نديدن اونهايي كه دوستشون داشتم برام فرقي نمي كنه .اصلا زنده بودن يا نبودن واسم تفاوتي نداره.هر روز بابا مي پرسن امتحانهات خوب پيش ميرن؟سعي مي كنم نمره هام خوب باشن تا راضي باشه اما تو دلم مونده فردا و فرداها مي خوام چه كار كنم من كه هيچوقت ياد ندارم واسه خودم زندگي كرده باشم،بالاخره يك روز ميرم از اينجا،يه مرغ مهاجر ميشم و هيچوقت خودم رو اسير مكان و زمان نمي كنم كاش يك روز بياد كه مهمترين چيز تو زندگيم خودم باشم . مي خوام از دست اين (من) كه ظاهره راحت بشم روزي كه مجبور نباشم لبخند بزنم وقتي خندم نمي اد،بايد برم هر چه دورتر ازادتر هر چه بالاتر رها تر ……………………………………………..