سلام
هربار مي نويسم و ياد تو مي كنم
انگار كوره زخم دلم باز مي شود
گويا كه در درون قلم جاي دارد و
با شعر من و نام تو اغاز مي شود
دلم واسه دوستان قديميم خيلي خيلي تنگ شده،هوس شنيدن صداشون داره منو مي كشه ،هر لحظه جلو چشمام هستن اخه كاريكاتورشون رو كشيدم زدم به ديوار،خيلي دوست دارم دوباره ببينمشون اما همشون يه جوري گرفتارن،پخش شدن تو تمام شهرها واسه ت ح ص ي ل .كاش دوباره مثل قديما دور هم جمع مي شديم .اصلا درس به چه درد مي خوره،زندگي چه ارزشي داره وقتي كه ما خودمون رو تو روزمرگي ها غرق كرديم و جايي واسه شادي،واسه دور هم بودن،و براي همديگه نگذاشتيم؟اخرش چي؟من مي ميرم ،همه ميميرن،پس چرا قدر لحظات زنده بودن رو نمي دونيم؟چرا هميشه فكر مي كنيم كه چون جوونيم پس وقت هم زياد داريم؟شايد واسه ديدن هم يا شنيدن صداي هم تا فردا يا حتي لحظه اي ديگه وقت نباشه…………...