سلام
امروز مي خوام چندجمله اي از كتاب (باغ پيامبر)نوشته جبران خليل جبران بنويسم:
(دوستان و همسفران من،دريغ برملتي كه سرشار از اعتقادات و خالي از دين است.
دريغ بر ملتي كه لباسي رابر تن مي كند كه خودنمي سازد،ناني را مي خورد كه خود درو نكرده،وباده اي را مي نوشد كه از تاكهاي او جاري نيست.
دريغ بر ملتي كه زورگو راقهرمان مي داندوفاتح پر جلال را سخاوتمند.
دريغ بر ملتي كه در خواب شهوت را منفور مي داند،واما در بيداري تسليمش مي شود.
دريغ بر ملتي كه صدا بر نمي اورد مگربه هنگام تشييع جنازه،و لاف نمي زند مگر انگاه كه گردنش زير تيغ باشد.
دريغ بر ملتي كه سياستمدارش روباه،فيلسوفش تردست،و هنرش،هنر وصله و پينه و تقليد باشد.
دريغ بر ملتي كه حاكم جديدش رابا بوغ و كرنا خوشامد مي گويد،وبا قهقهه وغوغاوداعش مي گويد،تا با بوغ و كرنا ديگري را خوشامد گويد.
دريغ بر ملتي كه فرزاتگانش از پيري خرف شده اندو مردان نيرومندش هنوز در گهواره اند.
دريغ بر ملتي كه تكه تكه شده و هر تكه اش خود را ملتي مي داند.)