سلام
چي بگم ،واقعا نااميد شدم ،جلسه اي كه من فكر مي كردم دور از افكار موذيانه و فقط براي حرمت گذاشتن به شعر تشكيل شده،جلسه اي كه منو اميدوار كرده بود به سروسامان گرفتن انجمن،يك نقشه موذيانه بود.توي اون جلسه مثلا ادبي 6 نفره با اونهمه تصميمهاي مفيد و زيبا تصميم به برپايي يك نشست شعري در دفتر يكي از مثلا اعضاي طرفدار شعر شد و هدف ايجاد وحدت كلام براي بهتر كردن وضع شعر بود و اينكه شاعران اطراف دعوت بشن تا همه با هم اشنا بشن اما چي فكر مي كردم چي شد.جلسه اي كه روز و ساعتش مشخص شده بود در اخرين روز بهم خورد،اعضاي جلسه 6 نفره روي اون روز توافق نكرده بودن اما جلسه به دليل اينكه برخي از اعضاي انجمن نمي تونن بياد روزش تغيير كرد كه من تو جلسه فهميدم اون اعضاي مهم و پيشكسوت ،شهرداري بود ريشو و احمق كه فكر ميكنم اصلا تا بحال يك بيت شعر هم نگفته،رييس حراست شهرداري با اونهمه ريش و پشم كه مثل خلها نگاه مي كرد ،و يك مشت احمق كه اصلا نمي خواستم با اونها پشت يك ميز بنشينم،دوزاري كجم افتاد كه اي بابا طرفي كه همه اعضاي انجمن از طرف اون دعوت داشتن،مي خواد واسه انتخابات شوراي شهر كانديد بشه،داغ كردم،داغون شدم،باورم نمي شد كه اون يك جلسه كاملا سياسي و تبليغاتي بودش،واي داشتم دق مي كردم 2 تا ليوان اب يخ هم نتونست ارومم كنه،تا بحال تو زندگيم دچار تب اونهم يكدفه نشده بودم،گونه هام از فرط داغي، سرخ سرخ شدن،پام بشدت درد گرفت ،اشك تو چشمام جمع شده بود ،نفرين ،نفرين به پليدي………مي خواستم فرار كنم و داد بزنم ،ولي تحمل كردم و هيچي نگفتم اما تا شعر خواني تموم شد و صاحب مهماني دهانش رو باز كرد و اولين كلمه رو گفت از رو صندليم بلند شدم و از جلسه زدم بيرون.كاش اقلا طرف مثلا صاحب مهموني ادم بود،ما فقط به خاطر مكان مناسب دفتر او موافقت كرديم ولي او هدفش چيز ديگه اي بود .حالا دارم به عمق حرفهاي بابام پي مي برم كه مي گفت:دخترم وقتي با ادمهايي مثل همين ادم برخورد مي كني،چشمهاتو قشنگ باز كن ،سعي كن بفهمي تو سرشون چي ميگذره،همه ادمها صادق نيستند و يكدفعه دستشون رو مي شه،اينكه اين ادم با توجه به شغلش يك ادم موقعيت طلب وغير قابل اطمينانه،واي اصلا باورم نمي شد اما اين تجربه خوبي بود تا باز هم بيشتر به اطراف و اطرافيانم توجه كنم.