سلام
ديگه سايه زمستون عزيز رو بوم همه خونه ها افتاده،هر چند سوز سرما حسابي پوست صورتم رو سوزونده اما هر چه از دوست رسد نيكوست.نمي خوام حالا كه دارم از سرماي زمستوني لذت مي برم هيچ چيزي عيشمو بهم بزنه.تا بحال شده تو يك شب زمستوني كه احتمال بارش برف رو از اخبار سراسري شبكه هاي تلوزيوني مي شنوي بري و اسمونو نگاه كني؟چه رنگيه؟چشمهاي اسمون قرمز ميشن بعدش اسمون بغضش مي تركه و اروم اروم مي باره.تا بحال دقت كردي كه موقع بارش برف اسمون داد نمي زنه؟وقتي بارون ميباره اسمون كولي ميشه ،فريادش رعد ميشه و خشم چشمهاش برق اما برف فرق مي كنه اصلا برف يك چيز ديگست اروم و ملايمه اگه خواب باشي بيدارت نمي كنه ،برف مال زمانيه كه گلوي اسمون از دست فريادهاش حسابي گرفته يا شايد براي موقعيه كه ديگه اسمون از دست همه مو جودات نا اميد شده و واسه دل خودش اشك يخزده ميباره.اما اينو خوب مي دونم كه اسمون حتي با اون دل غصه دارش،با اون اشكهاي يخزدش،نهايتا سپيدي و زيبايي رو تقديم همه اونهايي مي كنه كه دلش رو شكستن واسه همينه كه اسمون اينقدر بزرگه ،اينقدر وسيعه و…اسمون ،سقف ابي نامحدود،هيچوقت از نگاه كردنت خسته نمي شم ،خيلي دوستت دارم .
برف مي بارد
در سكوت كوچه ها در شهر
برف مي بارد
در سكوت مبهم و تاريك ،از شبهاي ماهي سرد…
مظهر پاكي،سپيد و مهربان و نرم
برف مي بارد و من اينجا
كنار پنجره تا صبح مي مانم و بيدارم
در سياهي دل يك اسمان بي ستاره
رنگ قرمز اوج مي گيرد،
صد هزاران،نه،كه ميليونها پرنده
كوچك و زيبا،رنگ پاكي
از دل سرخ و تپنده،در دل شب
مي پرند ارام مي گيرند
پاكتر از اب،نرمتر از ابر
جاي خون از ديده يك اسمان بي ستاره گام مي گيرند
برف مي بارد
من امشب تا سحر بيدار
اسمان بيدار
شب بيدار…………