سلام
تو اين روزها مخصوصا اين يك هفته اخير من با مسائل زيادي كه برام خيلي تازگي داشتن و غير قابل هضم بودن اشنا شدم .درسته كه تقريبا اصلا نتونستم درك كنم اما اين هم نوعي تجربه است و هنوز هم ادامه داره مي خوام بدونم اخرش چي مي شه.مثلا اينكه يكي عاشق مي شه برام خيلي عجيبه ،نمي تونم درك كنم احساسشو. يك هفته اي مي شه كه يكي از دوستام عاشق شده و خيلي غمگينه حالا بين اينهمه ادم از من مي پرسه كه بايد چكار كنه .با اينكه از قبل تجربه عاشق شدن رو داره. من هم كه بيغ بيغم اصلا نمي دونم عاشقي چي هست،حالا چجوري بايد راهنمائيش كنم خدا داند.مي ترسم بقول معروف بيام ابروشو درست كنم،بزنم چشمشو هم كور كنم.تا بحال اينقدر تو دانشگاه بالا پائين نرفته بودم خيلي احساس بدي به من دست داده بود اما نمي تونستم دوستم رو ناراحت كنم و تنهاش بذارم.بهر حال اميدوارم اگه دوستم راه درستي رو ميره موفق بشه .اما من عمرا اينجوري مثل دوستم بشم،اصلا دلم نمي خواد صد سال ديگه هم چنين احساساتي رو تجربه كنم،شايد بخاطر اينكه اينجور كارها اصلا با روحيه و طرز تفكر من نمي خونه،چون از نظر من نبايد نگاه پاك چشمها رو اسير مسايل مجازي اطراف كرد چون در اينصورت چشمها به روي مسايل مهم تري بسته ميشن .مهم اينه كه دوست ندارم كاري رو انجام بدم كه دراينده از دست خودم بخاطرش دلخور باشم.دوست دارم فردا به امروزم افتخار كنم.
تقديم به اونهائي كه چشمهاشون رو بستن:
كنار خط جاده،به زير سايباني
نشسته مرد صحرا،مگر نديده بودي
ز چهره اش گذار ،هزار ساله پيداست
خميده پشت و تنها مكر نديده بودي
به چوب مي زند گام،گذار مي كند كند
دو دست و پينه ها را،مگر نديده بودي
به دست مي كند خار،ز چهره بيابان
و دستهاي بي نا،مگر نديده بودي
دو چشم بسته بر من،نگاه مي كند كور
جهان تيرگيها،مگر نديده بودي
فغان ز چشم بازي ،كه كور مي نگارد
و كور چشم بينا،مگر نديده بودي
دو دست مي برد تند،به پيسهاي صورت
و چهره اي پر از تا،مگر نديده بودي
گذار عمر سازد،خميده پشتها را
حقيقتي ز دنيا،مگر نديده بودي
مگر نخوانده بودي،كه زندگي دو روز است
و مرگ زنده ها را ،مگر نديده بودي
و روزها چه ساكت،ز پشت هم گذشتند
فرار لحظه ها را،مگر نديده بودي