سلام
سئوالات زيادي تو ذهنم هستن،چيزهائي كه من هنوز از دركشون عاجزم،اما اميدوارم يك روز نه چندان دور جواب اونها رو پيدا كنم.
سنگين تر از دقايق باران دلم تپيد
از لابلاي خط مژه اشك مي چكيد
ديگر نه با اميد وصالش دلم خوش است
نه با صداي شر شر باراران كه مي رسيد
با يك نسيم گمشده پرواز ميگرفت
قلب زمين به غمزه و يك ناز مي گرفت
با دستهاي ابيش احساس مي فروخت
جان از حراميان فغان ساز مي گرفت
در چشمهاي كودكيم زندگي شكفت
زيرا كه او بجز غزل از مهرها نگفت
با شعرهاي شاد و پر از نور و سادگي
در ذهن كودكيم كه هرگز دمي نخفت
تا دستهاي كوچك من داستان نوشت
او ذهن پاك كودكيم را ز نو سرشت
با كوله اي ز صبر كنارم نشست و خواند
از روزهاي كوچ و ز سرماي سرنوشت
گفتي فداي چشم پر ابت گل بهار
اخر چرا پر است نگاهت ز انتظار
من رفته ام درست،كنارت نمانده ام
اما دلم نخواست براي تو شام تار
اما حلال چشم پر ابم نمي شوي
زيرا كه سالهاست به خوابم نمي شوي
روحت بلند تاج سر اسمان چرا
يك شب خداي قلب كبابم نمي شوي
ياسم،تو را به نور قسم با دلم بمان
بر دردهاي زندگيم شعر نو بخوان
با نيلبك كه سحر پر از مهر مي زند
سازي بزن براي دل تنگ بي مكان