سلام
امروز يك راست ميرم سراغ شعر امروزم:
زيباتر از شقايق،بر قلب من نشستي
ارام و پر صلابت،زنجيرها گسستي
انروزها كه شادي،معناي ديگري داشت
بر زخمهاي چركين،مرهم نهاد دستي
ديروزها گذشتند،با ياسهاي وحشي
خوش بودهام از اينكه،ارام و رام هستي
از هر چه نام خوش داشت،تا انتهاي خوبي
با چهره اي پر از مهر،دور از ريا وپستي
در اوج روزهاي درد و فغان و حسرت
ماندي كنارم اينجا،بار سفر نبستي
بيهوده از برايت،شعر و سخن نگفتم
جان ميدهي به راه يك لحظه شور و مستي
وقتي كه لعنتي ها،ان خوكهاي وحشي
يك دست حمله بودند،تو ماندي و نرستي
با دستهاي خوبت،درهاي غصه بستي
از خندهات پيداست،لبخند مي پرستي
اينبار مانده ام تا،ثابت كنم كه هستي
تنها خيال من نيست،تو،واقعا تو،هستي