| |
|
|
۱۳٩٠/۱٠/۱٠
و من همچنان از آفتاب متنفرم
... و بر خواهم گشت میان تناقض دیروز گیجی امروز ابهام فردا و گلی میان دستهایم خواهم کاشت شمعدانی شاید تا ریشه بدواند در تمام تنم و رگ هایش با من یکی شوند تا با من بماند و بی من بمیرد ... و یاد گرفته ام که نبخشم و نفرین کنم و این تنها کاریست که از دستان ناتوانم بر می آید خیلی درد می کند ذهنم دلم روحم و من همچنان از آفتاب متنفرم سوده 31/دسامبر/2011 ۱۳٩٠/٩/۱٦
همیشه چقدر زود تمام می شود
حاضرم تمام زندگیم را بدهم بروم توی 5 سالگیم
وقتی تو خانه رو جارو برقی می کشیدی و
می دیدی که جارو حرکت نمی کند
و وقتی بر می گشتی
من را می دیدی که دارم از جاروبرقی سواری می گیرم
حاضرم
تمام عمرم را بدهم بروم به 6 سالگی
یک روز عصر ساعت 3
خودم باشم
تو با یک دفتر و مداد در دستت
و تلوزیون خاموش
و تو که می گوید
فکر کن سوده
تا قصه امروز را نگی و من ننویسم
نمی گذارم کارتون ببینی
حاضرم
کلکسیون مداد رنگی هایم را بدهم
فقط یک جعبه از آن مازیک هایی بگیرم
که از قروشگاه فرهنگیان می خریدی برایم
آبی بود جلدش با نقاشی یک پیرمردی که کلاه بوقی داشت و می خندید
اما حاضر نیستم
به لحظه های دردناکی برگردم
که با یک دنیا غم
مرا می بوسیدی و می گفتی
خوب می شی عزیزم
قول بده به هیشکی نگی
من همیشه مواظبت هستم
همیشه...
همیشه چقدر زود تمام می شود .نه؟
سوده famagusta dec.7.2011 ۱۳٩٠/۸/۸
به اندازه یک دنیا دست دلم خالیست می فهمی؟ به اندازه یک دنیا... سوده ۱۳۸٩/۳/٢۸
آه سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد... فروغ فرخزاد ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
بالا بلنده عشوه گره نقش باز من کوتاه کرد قصهٔ زهد دراز من دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم با من چه کرد دیدهٔ معشوق بازه من می ترسم از خرابی ایمان که میبرد محراب ابروی تو حضور نماز من گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من بر خود چون شمع گریه کنان خنده میزنم تا با تو سنگدل چه کند سوزو ساز من مست است یار و یاد حریفان نمیکند یادش بخیر ساقی مسکین نواز من یارب!که آن صبا بوزد کاز نسیم او گردد شمامه کرمش کار ساز من زاهد!چون از نماز تو کاری نمیرود هم مستی شبانه و رازو نیز من نقشی بر آب میزنم از دیده حالیا تا کی شود قرین حقیقت مجاز من حافظ ز غصه سوخت،بگو حالشای صبا با شاه دوست پرور دشمن گداز من [ | آرشيو | پست الکترونيک ] |
آبی های سخت صورتی
